روزهای آخر سی و شش ماهگی
از نمک و شیرینی بردیا:
یه شب داشتی حباب بازی میکردی که یه حباب کوچولو رفت تو چشمت!!!! خدایااااا مگه ساکت میشدی طوری گریه میکردی که واقعا فکر میکردیم اتفاقی افتاده برای چشمت... بین گریه هات گفتی: نمیبینید داره از چشمم خون میاد! و اینگونه بود که یه چسب زخم و یه صورت عمودی زدیم به چشمت و تموم دردها و سوزش ها و خون و خونریزی!! بند اومد

کلمات غلط غولوطی که عاشقشونم...
بستنی فالودگی ماشین هسمایه شاسی بلنده! شربت مخیتو(موهیتو)
ازت پرسیدم این دیوار چه رنگیه؟؟؟ فکر کردی و فکر کردی و گفتی: پمادی!!!! نه کرمه ای!!!
بهم میگی: این چه وضع آشپزخونه ست... تازه تمیز کرده بودیاااا...
موقع خداحافظی از جمعی یا جاییکه خیلی بهت خوش بگذره میگی: خدافظ ایشالله عروسیتون بشه!!!
روزی صد بارمیگی: پس کی تولدم میشه! میدونی از کی که من تولد نداشته بودم!
داریم از مجلس عروسی برمیگردیم... توی ماشین خسته و خواب آلو میگی: خیلی بد بود.. خانوما اصلا خوب نرقصیدن!!!
سر شوخی رو با خاله باز کردی... بهش میگی میزنمتا.... شدید... پشت دستتم گرفتی طرفش!!!
بهم میگی: شدید غذا خوردم تا زود بزرگ بشم.... یا.... انقدر شدید ناراحت نشو... داد نزن
منم شدییییید عاشقتم بردیا
داری میری طبقه پایین... بهم میگی: راه به راه منو صدا نمیکنی که بیام بالا!!
روز چهارم خرداد... با صدای سرفه و تب شدیدت از خواب بیدار شدم... بحثش بود که بریم دکتر... بهم میگی: بابا... دکتر نمیخواد که یه افینوفن بده بخورم... خوب میشم...
( ترکیبی از استامینوفن و بروفن) یه داروی جدیده!
میگی دکتر صبور دکتر دوا و درمون منه!!! 
میگی: انقدر خوابیدم خسته ام... میگی: انقدر کتاب خوندی فترم(فکرم) درد گرفت...بذار شام بخورم بزرگ بشم خودم تنهایی میخونم!
تمومی نداره....
نه حرفای خوشمزت
نه عشق من به تو...

کارناوال گل ...


روزهای آخر سی و شش ماهگی 

